Kankash Bahai Setizi Shahbazi-Sohrab Niku Sefat – 2005

 

 

 

 

 

کنکاشی در بهائی ستیزی

 

 

 

کتابِ یکم از سلسله نشریّاتِ خُرافات زُدائی

 

 

س. نیکو صفت


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیام

 

کنکاشی در بهائی ستیزی

سهراب نیکو صفت

انتشاراتِ پیام

چاپ اوّل خرداد ۱۳۸۵

همۀ حقوق از جمله استفادۀِ اینترنتی محفوظ است.

نظرات و سفارشات: khorafatzoda@yahoo.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدّمه                                                                                      ۵

 

 

بخش اوّل: جغرافیای جمعیّتیِ بهائیان ایران                                                                 ۱۱

 

 

بخش دوّ م:               کانونهای استعماری و بهائی گری                                               ۳۶                                                         

 

 

بخش سوّ م:              بهائی گری، سازمان های اطّلاعاتی و تروریسم                            ۷۶          

 

 

بخش چهارم:            ماهیّتِ بلواهای ضدِّ بهائی                                                           ۸۵

 

 

منابع و مآخذ                                                                                                            ۹۳                                                                                        


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سخت گیری و تعصّب خامی است

تا جنینی کار خون آشامی است

(مولانا)

 

 

 

 

 

 

 

تقدیم به زنان و مردانی که به آبادانی ایران

 

و سرافرازی ایرانیان می اندیشند

 

و خواهانِ ایرانی آباد، آزاد و به دور از تعصّب و کینه جوئی،

 

نفرت و برادرکشی می باشند.


 

مقدّمه

تيغ چوبين را مبر در کارزار

بنگر اوّل تا نگردد کارْ  زار

 (مثنوی مولانا)

 

بحث و گفتگو و به نقد کشيدن عقائد و افکار موجب شکوفائی و اعتلای فرهنگی يک جامعه است و بايد به آن ارج نهاد. تنها از این راه است که میتوان با گذشته تاریخی ملّتی آشنا شد, رویدادهای مثبت آن را تقویت کرد و از تکرار اشتباهات گذشته جلوگیری نمود.

هر ملّتی که به سرنوشت آینده خود علاقه مند باشد باید پدیده های اجتماعی مربوط به جامعه خود را دقیقاً بررسی نماید. امّا متأسّفانه در جامعه ایران از زمان پيدايش جنبش بابیّه و بعداً بهائیّه  تا به امروز یک بحث علمی و منطقی در شناخت تفکّرات   این جنبش نشده است. آنچه تا کنون توسّط مخالفین آنها نوشته شده است غیر از تهمت و افتراهای گوناگون چیز دیگری به چشم نمیخورد. زمانی آنها را به روسیّه   گاهی به انگلیس و امروزه به صهیونیسم و آمریکا وابسته می دانند.

آیا میتوان تصوّر    نمود که یک دولت خارجی بتواند رستاخیزی به این عظمت را در ایران به وجود بیاورد؟ چنین فکر باطلی توهین به یک ملّت است. رستاخیز بابی موفّق    می شود در مدّتی کمتر از پنج سال در بین کلّیّه  اقشار جامعه ایرانی نفوذ کند و روحانیّونی  نظیر   حجّت    زنجانی و وحید دارابی از بين روحانيون و تاجری نظیر میرزا جانی کاشی از ميان تجار و زارعی مثل ملّا   جعفر گندم پاک کن را از بين زارعين به خود جلب کند که جان خود را بر سر آرمان خود بگذارند. آیا انصاف است که آنها را عامل خارجی بنامیم؟ از نظر تاریخی غیر قابل انکار است که هزاران نفر ایرانی از اقشار مختلف جامعه جان و مال و مقام خود را بر سر اعتقادات خود گذاشتند. آیا اینها همه عمّال  خارجی بودند؟

آنهائی که به چنین تفکّری  دامن میزنند ناخود آگاه آب به آسیاب آن نیروهائی می ریزند که ملّت ایران را نابالغ میدانند و مدّعی   هستند که هیچ کاری در ایران بدون نظر خارجی انجام نمیشود. این تفکّر  مانع رشد فکری و بلوغ یک ملّت است و باید با آن سخت مخالف بود. هدف از این نوشته فقط روشن کردن زوایای تاریخ 150 ساله گذشته این جنبش در ایران است.

ملّتی که گسست تاریخی داشته باشد نه تنها هیچگاه موفّق به ورود به شاه راه رشد و شکوفائی نخواهد شد بلکه اشتباهات تاریخی خود را تکرار خواهد کرد. این سؤال مطرح است که چرا از دوران اوّلیّه این جنبش تا کنون از طرف مورّخین و یا روشنفکران ایرانی تحقیقی عاری از قرض و پیشداوری نسبت به این جنبش نشده است. آنچه تا کنون نوشته شده است چیزی جز ردّیه های غیر معقول نبوده است. روحانیّت  شیعه که با روی کار آمدن سلسله صفوی و بعد از آن سلسله قاجاریّه   به قدرت بلا منازع ایران تبدیل شد قدرت خود را بر پایه تحمیق و بی خبر نگاه داشتن جامعه ایران از رویدادهای اجتماعی و فرهنگی جهان و بالاخصّ جنبشهای فکری و مذهبی قرار داد. مخالفت روحانیان شیعه با گروه اخباری, صوفی, شیخی, بابی و بهائی شاهد این مدّعا    است. روحانیّت  شیعه با تأسیس   مدارس جدید تا سر حدّ    امکان مخالفت کرد و از هرگونه اقدامی که در حیطه قدرت آنها بود در جلوگیری از تشکیل آنها فروگذار نکرد. ایجاد مدارس که منجر به باسواد شدن جامعه میشد نمی توانست در راه اهداف روحانیّون    باشد. مخالفت روحانیّون  با مدارس جدید شکستن میز و صندلی های مدرسه حسن رشدیّه  و فرار اجباری او به خارج از کشور از دست طلّاب   علوم به اصطلاح دینی ثبت در تاریخ است.

این روحانیّون    که به قول ذبیح الله صفا در تاریخ ادبیّات  ایران ج 1-5, ص 187, Ğاز بحرین شام لبنان و عراق آمده بودند و شاگردانی که از ایران برای تحصیل علوم دینی می رفتند و در آن مناطق تعلیم می دیدند با زبان تازی سر و کار داشتند و بیشتر تالیفات خود را به عربی خوب یا بد و گاه نا درست می نوشتند. و از این راه دورانی تازه از چیره گی فرهنگی تازی را در ایران پدید آوردند.ğ اینها هیچگونه علاقه ای به فرهنگ و زبان ایران نداشتند. حتّیٰ امروزه هم روحانیّونِ بزرگ آثار خود را به عربی مینویسند.

مردم را عوام کالانعام می دانند و برای آنها هیچ گونه حقّی جهت ابراز عقیده ای قائل نیستند. خود را مجتهد و مردم را مقلّد می دانند. یعنی مردم باید از عقائد و آراء آنان تقلید کنند و خود دارای حقّ تشخیص نیستند. آیا از جامعه ای که مردم آن عاری از عقل باشند میتوان انتظار رشد فکری و فرهنگی داشت؟ آيا در چنین جامعه ای نور رستگاری میتابد؟ آيا چنین جامعه ای متحجّر  و نازا نخواهد بود؟ بدین علّت  است که در 500 سال گذشته فیلسوف نامدار و یا متفکّری  در ایران به وجود نیامده است. ولی خوشبختانه امروزه با بودن امکانات علمی و فنّی مردم به اطّلاعاتی دسترسی پیدا کرده اند که زمانی فقط در انحصار عدّه  معدودی به نام روحانی بود.

سیّد باب این رادمرد ایرانی برای مردم عقل قائل بوده است و آنها را اشخاصی می دانسته که خود میتوانستند خوب و بد کار را تشخیص بدهند و احتیاج به پیشوا و رهبر نداشتند.

سیّد باب با تفکّرات   خود پایه قدرت روحانیّت  شیعه را هدف قرار میدهد و از این رو مخالفت شدید آنها را به جان می خرد. در اینجا اشاره ای به تفکّرات   سیّد باب و بهاءالله مسئله را روشن میکند. برای نمونه آنها نماز جماعت را تحریم میکنند یعنی یکی از ابزار بزرگ روحانیّت  را از دست آنان خارج میکنند. آنها معتقداند که هر شخصی خود می تواند به سوی خدای خود عبادت کند.

دوم فتوای روحانیّت  شیعه را غیر قانونی می دانند و حقّی برای آنها در این زمینه قائل نیستند. آنها اصولاً فتوا را حرام اعلام می کنند. بر بالای منبر رفتن و از موضع قدرت صحبت کردن را گناه می دانند. دست بوسی و اقرار به گناه و طلب بخشودگی از طرف شخصی غیر از خداوند متعال را حرام می دانند و آن را مخالف کرامت انسانی معرّفی می کنند. حقوق زن و مرد را مساوی میشناسند و معتقد هستند که هر شخصی موظّف است که خود کشف حقیقت کند و نباید گوش به فرمان دیگری باشد.

اینها همه آلات و ابزاری بود که روحانیّت  شیعه با استفاده از آنها صد ها سال بر خر  مراد سوار بوده است. و اگر اینها را از دست میداد دیگر چیزی برای او باقی نمیماند.

شاید این حقّ طبیعی روحانیّت  شیعه باشد که برای استمرار قدرت خود با چنین نظریّاتی مخالفت کند و تا پای نابودی با آن سرسازش نداشته باشد. امّا باید این را صراحتاً اعلام کنند نه اینکه تهمت های نا روا به چنین جنبشی بزنند. در حقیقت علّت  مخالفت روحانیّت  شیعه با جنبش بابیّه در مطالب ذکر شده است نه حفظ بیضه اسلام و صلاح مملکت اسلامی.

مهدی بازرگان در مصاحبه با یوسفی اشکوری به درستی در باره روحانیّون    چنین می گوید:

Ğاینها برای روحانیّت  دلسوزی می کردند نه برای دین.ğ راجع به میرزای شیرازی مرجع بزرگ عالم تشیّع یعنی همان شخصی که با فتوای تحریم تنباکو و سرانجام تسلیم شدن ناصر  الدّین شاه در برابر مردم به آن محبوبیّت  ومعروفیّت رسید چنین می گوید:

Ğمیرزا شیرازی فکر کرد که با دادن امتیاز تنباکو از طرف ناصر الدّین شاه به فرنگی کم کم پای فرنگی به ایران باز می شود. همانگونه که در آن موقع باز شده بود و فرنگی هم یعنی کافر و کافر هم بی دین است. یعنی مردم دینشان را از دست می دهند. حرکت این بود, کاری به این نداشت که ناصرالدّین شاه مستبد است و باید برود یا اینکه انگلیسیها نباشند. او هیچ نمی گفت که چرا خارجی ها آمدند و چرا با آنها تجارت میشود و چرا امتیاز بانک به آنها داده می شود. حتّیٰ باید گفت حرکت میرزا شیرازی خیلی دلسوزی برای دین هم نبود. گول نخوریم. دلسوزی برای روحانیّت  بود که همه چیز را در اختیار داشت و علما بدون اینکه زحمت کشیده باشند و مسؤلیّت داشته باشند گرداننده مملک بودند. پول نزد آنها میرفت احترام و اطاعت هم برای آنها بود. هم آخرت برای آنها بود و هم دنیا.

در نظر میرزا وقتی فرنگی ها آمدند و دین را از مردم گرفتند مریدها هم از بین می روند. مرید هم که رفت همه چیز آنها از بین میرفت. این است که باطناً آن دلسوزی برای روحانیّت  بود. ğ [نوگرائی دینی, گفتگو با یوسفی اشکوری, نشر قصیده 1378, ص 35]

همچنین بازرگان در مصاحبه یاد شده راجع به روحانیّت  در انقلاب بهمن 57 چنین می گوید:

Ğولی بعدها معلوم شد که اگر آنها دنبال آقای خمینی را گرفتند برای این بود که آقای خمینی از اوّل دنبال حاکمیّت روحانیّت  بود و از عوامل موفّقیّت  و پیروزی ایشان هم همین بود که این قشر عظیم و متشکّلِ قدیمی روحانیّت  را به حرکت درآورد. ایشان به طلّاب   گفته بود که تنها نظامی که روی قانون است اسلام است و اسلام هم دستور حکومت دارد و کسی باید مصدر حکومت باشد که قانون شناس باشد. قانون شناس کی است؟ شما طلبه ها. بعد هم ولایت فقیه را مطرح کردند و کار ولایت فقیه به آنجا رسید که آقای آذری قمی گفت اگر  ولیِّ فقیه بخواهد و مصلحت حکومت ایجاب کند میتواند توحید را هم تعطیل کند. لذا آفت واقعی توحید و آفت رسالت و آفت امامت همین است.ğ

با توجّه به مطالب ذکر شده راجع به روحانیّت  و تفکّراتِ باب و بهاءالله که به آن اشاره شد علّت  مخالفت روحانیّتِ  شیعه با بابیان و بهائیان کاملاً مشخّص است. نه باب و نه بهاءالله هیچگونه مخالفتی با اسلام نداشتند. بلکه بر عکس مدافع اسلام در برابر  ادیان گذشته بوده اند. آنها سعی در این داشتند که مردم بتوانند طنابِ اسارتِ فکری خود را از زیر بار خرافاتِ روحانیّون   که به نام دین معرّفی می کردند بیرون بکشند و خود را از اوهام و خرافات آزاد سازند.

معتقدین به آئین بهائیّت را امروزه میتوان در بین ملل مختلفه که در سراسر جهان ساکن هستند مشاهده نمود. آیا میتوان یک بهائیِ فرانسوی, آلمانی, انگلیسی, افریقائی و یا غیره را وابسته به خارجی دانست؟ آیا روز آن نرسیده است که نویسندگان و مورّخین ما یک بحث منطقی و علمی نسبت به عقاید و افکار آنها را شروع کنند. امروزه در جهان هر  پدیده اجتماعی مورد بحث و تحقیق قرار میگیرد. چرا ما نباید نسبت به جنبشی که از ایران شروع شده و ریشه در فرهنگ ایران دارد و امروزه به یک جنبش جهانی تبدیل شده است تحقیق نکنیم؟ هدف ما از بحث و گفتگو با آقای شهبازی و شهبازی ها فقط و فقط باز کردن روزنه ای به تاریخ گذشته این جنبش است.

چرا ما نباید به عقائد و افکار دیگران احترام بگذاریم؟ آيا این همه کشتارِ مذهبی در تاریخ کشور ما کافی نبوده است؟ آیا نباید یک روزی خطّ بطلان بر اختلافات مذهبی بکشیم؟ امید است که بتوانیم در این راه قدمی برداریم. چون ایمان داریم که رازِ  رشد یک جامعه در تحمّل عقائد و افکار دیگران است.

                                                                  خداوند همه را به راه راست هدایت فرماید


 

 

کنکاشی در بارۀ اظهار نظر آقای عبدالله شهبازی تحتِ عنوانِ

"جُستارهائی از تاریخ بهائی گری در ایران"

 

   آقای عبدالله شهبازی این گفتار را در 4 بخش مورد بحث قرار داده و در زیر عنوان Ğجُستارهائی از تاریخ بهائیگری در ایرانğ در سایتِ خود منتشر کرده است:

http://www.shahbazi.org/pages/bahaism1.htm

ایشان نظریّات خود را نسبت به دیانت بهائی در بعضی از موارد با ارائه مدارک نامستند مطرح می سازد و گاهی هم با وعده سر خرمن دادن به خواننده به این عنوان که "ارائه تمامی مستندات خودرا درباره پیوند بابی گری اوّلیّه با کانون فوق به فرصتی دیگر موکول می کنم" مطرح می سازد. آیا بهترنبود که آقای شهبازی ابتداء مدارک خودرا تهیّه   و بعداً راجع به بهائیّت اظهار عقیده می کرد؟ چون با حد س و گمان و یا شاید و باید، نمی توان یک کار جدّیِ تاریخی انجام داد.

   قبل از شروع بحث باید به یک مسئله توجّه شود و آن این است که نه آقای شهبازی و نه هیچ شخص دیگری حقّ دارد که به میل و اراده خود یک نفر را بابی، بهائی، یهودی، شیعه و یا غیره بنامد. باید این حقّ انسانها را که خودرا به چه گروه های دینی و یا مذهبی وابسته مي دانند محترم شمرد. آقای شهبازی عادت دارد که به هرکس دینی و یا مذهبی که مطابق میل ایشان باشد هدیه بفرماید و شخص مورد نظر رابابی، بهائی، بی دین و یا بادین معرّفی کند. ازجمله  در اين مقاله عدّه  ای را به نام بابی و بهائی معرّفی کرده است در حالی که می دانیم و می دانند که آنها خودرا کراراً مسلمان معرّفی کرده اند. 

به نظرما آقای شهبازی و قبل از ایشان هم گروه هایِ رادیکال مسلمان با هر کسی قصد تصفیه حساب داشتند اورا  بابی و یا بهائی می ناميدند و از این راه به هدف مورد نظر خود می رسیدند. در ادارات شخص مورد اتّهام برای رفع این تهمت بهائیان را تا سرحدّ امکان زير فشار قرار می داد و اگر کارمندی در آن وزارت خانه بهائی بود برای خوش آمد مسلمین اورا اخراج می کرد. از اين گذشته  برای مؤمن جلوه دادنِ خود، امکانات فراوانی در حدّ امکاناتش در اختیار انجمن های اسلامی می گذاشت. نمونه های بارز چنین شخصی آقای هویدا نخست وزیر و روحانی وزیر کشاورزی آن دوران بودند. آقای هویدا برای رفع اتّهام بهائی بودن کمک های زیادی به مذهبی شدن جوّ جامعه ایران کرد. اگر به تعداد مساجد و امام زاده های تازه تأسیس و تعمیرشده در دوران نخست وزیری هویدا توجّه کنید این مطلب کاملاً روشن می شود. در دوران ایشان از استخدام بهائیان شدیداً جلوگیری شد. از این رو نباید تعجّب کرد اگر آقای شهبازی پا جای پای انجمن حجّتیّه بگذارد و از این شگرد گذشته استفاده کند.

   کلّیّه  مدارک نشان می دهد که بهائیان هیچ گاه اعتقاد خودرا کتمان نکرده اند و همیشه حتّیٰ با خطر از دست دادنِ جان و مال و مقام براعتقادات خود استوار مانده اند و حاضر به تقیّه هم نبوده اند. حتّیٰ در جمهموری اسلامی هم این مسئله به اثبات رسیده است و اگر گهگاهی مسلمین می توانستند یک بهائی زاده را که هیچ گونه تماسی با جامعه بهائی نداشته در محضر آیات عظام به دین مبین اسلام وارد کنند چه جشن هائی که نگرفته و چه پذیرائی هائی که نکرده اند. اگر شخصی اقرار کند که بهائی نیست باید قبول کرد که نه او بهائی است و نه تشکیلات بهائی اورا بهائی می شناسد. مطابق اطّلاع دقیقی که ما از بهائیان بدست آوردیم هرگاه یک بهائی عضو تشکیلات بهائی اعتقاد خودرا کتمان کند از جامعه بهائیان اخراج میشود. حال چگونه آقای شهبازی به خود اجازه می دهد انسان هائی که بارها خودرا مسلمان نامیده اند بهائی بنامد باید خود ایشان بداند.

باید به آقای شهبازی یک بار برای همیشه گفت که هرکس وابستگی خودرا به بهائیّت انکار کند بهائی شناخته نمی شود و بهتر است ایشان دیگر به این طناب پوسیده نچسبد و غیربهائیان  را بهائی نداند.

   و امّا اصل مطلب ارائه شده توسّط آقای شهبازی. ایشان بحث خودرا به 4 قسمت تقسیم کرده است. ما هم قصد داریم که هرکدام از این بخش ها را جداگانه مورد بحث قرار بدهیم.

 


 

بخش اوّل جغرافیای جمعیّتیِ بهائیان ایران

 1- تعداد بهائيان ايران

   قسمت اوّل بحث ایشان مربوط به تعداد بهائیان در ایران است و برای اثبات نظریّات خود نیز شواهدی آورده است.

   ایشان 9 صفحه از کار خودرا به تعداد بهائیان در دهات و شهرها اختصاص داده است.

مدارک ارائه شده از ردّیه ای که حسن نیکو حدود 70 سال قبل بر بهائیّت نوشته است تا آماری که اخیراً  از طرف مجلّه ایرانیکا منتشر شده را شامل میباشد.

   هر چه فکر کردیم دلیلی برای این شاهکار ایشان پیدا نکردیم چون تعداد بهائیان هر چه باشد دلیل بر چيزی نمی تواند باشد مگر اینکه قبول کنیم که حقّ و حقیقت وزنی است و میزان آن کیلوگرم و یا عدد است. آنچه مسلّم است آخرین آماری که توسّط  کنفرانس اسقف های انگلیس منتشر شده است تعداد بهائیان را 6 میلیون نفر که در 340 کشور و جزیره و در بین 2113 ملل و اقوام گوناگون زندگی می کنند اعلام داشته اند و آثار آنها به 800 زبان ترجمه شده است. (1) تعداد معتقدان به مذهب یا مرامی نه دلیل حقّانیّت و نه دلیل باطل بودن آنها است. به چه انگیزه ای مورّخ مورد نظرما به خود زحمت داده و آمار بهائیان ایران را در شهرها و دهات گردآورده است، شاید بر خود ایشان هم نامعلوم باشد.  باید توجّه داشت خانواده هائی که ایشان در همدان و کاشان و نجف آباد ذکر کرده اند حتماً اکنون نه تنها در آن شهرها و دهات، به احتمال زیاد حتّیٰ در ایران هم نیستند.

   البتّه  این خدمت ایشان به جامعه بهائی شایسته تقدیر است چون ایشان حدّاقل اطّلاعاتی هرچند ناقص راجع به بافت جامعه بهائی ایران ارائه داده است. بدین ترتیب مشخّص شده است که بهائیان را دربین کلّیّه  قشر های جامعه می توان دید و به قشر خاصّی تعلّق ندارند.

   بررسی برخی از مطالب ایشان خالی از لطف نیست.

 

 2 – سیر تحوّل جمعیتّی بهائیان

    در صفحه اوّل می نویسد: "در دوران سلطنت احمد شاه قاجار و رضا شاهِ پهلوی که بهائیان از نفوذ و حمایت فراوان در دستگاه دولتی برخوردار بودند" . البتّه  اینجا دو اشتباه رخ داده، یکی اینکه محمّد رضا شاه را فراموش کرده اند؛ در ثانی مرقوم نفرموده اند چه نفوذی داشتند و این نفوذ چگونه اعمال می شده است.

   از آقای شهبازی که مدّتی در انگلیس تشریف داشتند و زمانی هم در خدمت آقای احسان طبری بودند (البتّه  قبل از اینکه  بر اثر راهنمائی های برادران حزب الله به حقّانیّت اسلام پی ببرد و از دیالکتیک مادّی به فقه اسلامی برسد) حدّاقل این انتظار می رود که در بررسی رویدادهای تاریخی بدون ارائه مدرک سخن نگوید که نه تنها علمی نیست بلکه کاری است بیهوده و فاقد ارزش.

 

3- علّت مخالفت آيت الله بروجردی با بهائيان

  مطلب دوّم این صفحه  مربوط به تعطیل تشکیلات بهائی و خراب کردن معبد بهائیان (حظیرة القدس) به علّت  ابراز نارضایتی آیت الله العظمیٰ بروجردی به دستور شاه و به دست سرلشگر نادر باتمانقلیچ ریئس ستاد ارتش در سال  1334شمسی است. با آن قدرت ادّعائی  ايشان، حمله به مرکز یک گروه مذهبی چه معنائی می تواند داشته باشد؟

   آن اقدام زشت نه تنها مایه سربلندی وافتخار نیست بلکه لکّه ننگی بر دامن آمران و اجرا کنندگان آن است. آیا وظیفه رئیس ستاد ارتش و فرمانده نظامی یک کشور با دست خود کلنگ زدن به معبد یک گروه مذهبی است؟ مگر این ساختمان متعلّق به افراد این مملکت نبود ؟ به چه مجوّزی و با کدام قانونی باید گنبد آن خراب می شد و ساختمان آن به اشغال در می آمد؟  وظیفه رئیس ستاد ارتش حفظ مرزهای کشور از تجاوز بیگانگان است و یا اشغال ساختمان یک گروه مذهبی که اصولاً اِعمال خشونت را نادرست میداند؟ این عمل، خلاف قوانین جاری آن زمان در کشور بوده است. اصل 17 قانون اساسی  سلب تسلّطِ مالک برملک را جرم می داند. بهمین دلیل چند سال بعد کلّیّه  ساختمان های اشغال شده در ایران را به مالکان بهائی آنها پس دادند، بدون اینکه از آنها عذرخواهی شود و یا خسارات وارده  پرداخت گردد. ناگفته نماند همین آیت الله العظمیٰ بروجردی حمّام دوش را حرام و خلاف شرع می دانست و معتقد بود که فقط آب خزینه است که پاک است و می توان در آن غسل نمود.

     در قسمت اوّل ص 2 علّت  مخالفت آیت الله با بهائیان را چنين ذکر می کند: "سَر و سِر داشتن آنها با منابع خارجی، مجری منافع خارجی، اخلال گری در ایران و اذیّت و کارهای موذیانه دربارۀ مسلمانان، اشغال مقامات اداری" و" بعد هم مسلمانان را ناراحت می کنند، می زنند ازبین می برند. از این کارها زیاد می کردند."

   در این چند سطر بهائیان به 6 جرم متّهم می شوند بدون اینکه برای یکی از این جرم ها مدرکی ارائه شود و یا در یک دادگاه به یکی از این جرم ها محکوم شده باشند. مسئله جالب دراین نکته است که مورّخ محترمِ ما از قول مهدی حائری مینویسد: "اينطوری هم که معروف بود تا یک اندازه ای هم درست بود".

      حال در ابتدا چند سئوال از نویسنده محترم می شود که جواب آنها می تواند کارساز باشد.

1-    آیا حضرت آیت الله شخصاً رئیس دستگاه امنیّت بود و خود این اطّلاعات را بدست آورده بود و یا دستگاه امنیّت این اطّلاعات را درباره سرو سِر داشتن بهائیان با دول خارجی در اختیار ایشان گذاشته بود؟ آیا وظیفه نیروهای امنیّتی جلوگیری از این مسائل بود یا شخص آیت الله ماٌمور این کار بودند؟ و بعد از اینها آیا حتّیٰ یک برگ مدرک دراین زمینه در اختیار دارید که به نظر خوانندگان برسانید؟ کلّیّه  مدارکِ بهائیان را شما حدّاقل 25 سال است در اختیار دارید. آیا دراین مدارک سندی در زمینه ادّعای  شما پیدا شده است؟ اگر سندی دارید ارائه بدهید ما هم ببینیم و اگر سندی ندارید و با این تصوّر   که دروغ هرچه بزرگتر تاٌثیر آن بیشتر، از این فکر درگذرید که دیگر خریداری ندارد. این تهمت ها صدها سال است که به یهودیان، ارامنه و بهائیان زده شده است ولی دیگر در جامعه ما حتّیٰ برای برادران حزب الّلهی هم این حنا رنگی ندارد. بهتر است در فکر پیدا کردن راه بهتری برای مبارزه با اقلّیّت  های مذهبی و خصوصاً بهائیان باشید.

2-    ادّعای  شما درباره اخلال گری بهائیان درایران. این یک جمله عام است و اینکه این اخلال گری در چه زمینه ای بوده است کاملاً مسکوت گذاشته می شود. آیا اخلال گری در مسائل سیاسی ایران می کردند؟ که جواب منفی است زیرا بهائیان نه تنها در هیچ حزب و گروه و دسته ای شرکت نداشتند، بلکه تا آنجا که ما تحقیق کردیم حتّیٰ اکثریت شان از خواندن روزنامه و شنیدن اخبار سیاسی هم امتناع دارند تا چه رسد به دخالت در سیاست.

عدم دخالت کلّی  بهائیان در مسائل سیاسی اعتراضی بود که در انقلاب مشروطیّت مشروطه خواهان به آنها می کردند. امروز نيزاز طرف روشنفکران سیاسی ایران مورد اعتراض هستند که نسبت به رویدادهای سیاسی جامعه ایران بی تفاوت اند. حال جامعه بهائی با اتّهام جدیدی روبروست و آن اخلال گری در ایران است. از نویسنده محترم خواهشمندیم در این زمینه هم اگر مدرکی که دلالت بر اخلال گری بهائیان در مسائل سیاسی و اجتماعی و یا اقتصادی کشور ایران دارد ارائه بدهد که سایر هموطنان هم ببینند و تکلیف خودرا بدانند.

3-    مسئله اذیّت و کارهای موذیانه دربارۀ مسلمانان-  از چه زمانی دوستان شیعه ما اینقدر مظلوم بوده اند که یک اقلّیّتِ  کوچک مذهبی که خود شما تعداد آنها را معیّن فرموده اید این قدرت را پیدا کرده اند که آنها را اذیّت و آزار برسانند و آنها نه مقاومتی بکنند و نه هیچگونه شکایتی از یک بهائی در یک دادگاه بنمایند.

4-    مسئله اشغال مقامات اداری و زدن و ازبین بردن مسلمانان-  برای این اتّهام نه اداره ای که توسّط بهائیان اشغال شده نام برده شده است و نه آن شخص بهائی که رئیس آن اداره بوده است مشخّص است و نه آن مسلمانی را که زده اند معلوم است چه شخصی است و نه از ضارب نامی.

   جمعاً می توان گفت که مورّخ و محقّق محترم عدّه  ای از هم میهنانمان را به اتّهاماتی متّهم می کند که کوچک ترین مدرکی برای اثبات ادّعای  خود ندارد و ما هرچه فکر کردیم علّت  این دشمنیِ بی دلیل را نیافتیم. اگر آقای شهبازی لطف بفرمایند و علّت  واقعی مخالفت خود با جامعه بهائی را ابراز دارند شاید ما هم همراه ایشان بشویم ولی وقتی این مطالب بی سرو ته و آسمان ریسمان بهم بافتن ها و یاوه گوئی ها را می خوانیم نسبت به همه گروههای دگراندیش و خصوصاً بهائیان در دل خود از طرفی احساس شرم می کنیم و از طرف دیگر می کوشیم  با ابراز همدردی جبران این همه بی عدالتی را بنمائیم.

   مثالی یادم آمد که واقعاً مناسب حال مورّخ محترممان میباشد:

"دو نفر با هم صحبت می کردند یکی پرسید این خسن و خسین هر 3 تا دختران مغاویه بودند؟  "طرف جواب داد نمی دانم خسن و خسین را درست کنم. 3 تا و 2 تا را حلّ کنم. پسر  و دختری آنها را مشخّص کنم. معاویه با مغاویه را معلوم کنم و یا اصل مطلب که از اوّل دروغ بود."

این مثال شباهت دقیقی با استدلال مورّخ محترم دارد.

 

  4- حسين خطيبی به عنوان فردی مطّلع

مطلب جا لب بعدی معرّفی حسین خطیبی به عنوان فردی مطّلع است که  "هدف از همکاری شاه و ارتش با علما را تلاش آمریکائیها برای تصرّف آرشیو بهائیان و دستیابی به اسامی ایشان اعلام نمود."

به باور ما نویسنده محترم نه تنها حافظه تاریخی ندارد مثل اینکه اصلاً حافظه ندارد.

   اوّلاً ایشان علما را با شاه و ارتش همکار آمریکا اعلام می فرمایند که البتّه  کار ناشایسته ای است. ثانیاً اگر بهائیان جاسوس آمریکا بودند پس دیگر چه اصراری برای بدست آوردن نام آنها توسّط آمریکائیان بوده است و آیا وظیفه علما کمک به آمریکائیان بر علیه هم وطنان ایرانی بوده است؟ از همه اینها گذشته بهائیان را در ایران در هر شهر و کوچه ای که زندگی می کردند همه می شناختند. در هر مدرسه ای و اداره ای بچّه های بهائی و کارمندان بهائی کاملاً مشخّص بودند. بعد از اشغال مرکز بهائیان دولت خواستار پایان دادن به موج ضدّ بهائیان بود امّا اصرار آقای بروجردی در مخالفت با بهائیان ادامه داشت.

   پس دلیل مخالفت آقای بروجردی با بهائیان نه به خاطر اتّهاماتی بود که در اوّل نوشته شده بلکه دلائل دیگری داشته که مورّخ از ذکر آنها خودداری می فرماید.

   درباره تعداد بهائیان که بعد از انقلاب اسلامی در ایران کشته شده اند آنطور که ما تحقیق کردیم کمی بیش از 200 نفر بوده اند. امّا اینکه آنها به خانواده های ثروتمند متعلّق بودند جز خیال بافی و افسانه گوئی نیست. برای نمونه چند نفر را که اعدام شده اند نه تنها  از ثروتمندان نبودند بلکه از قشر متوسّط حقوق بگیر و پزشگ بودند مانند صفات الله فهندژ استوار ارتش، خانم عوض گل فهندژ خانم خانه دار، میرپرویز افنانی چوب فروش در میاندوآب، علی اکبر خرسندی زارع، شیرمحمّد دست فروش زارع و بقّال در دهی در کهکیلویه بویراحمد، دکتر حشمت الله روحانی طبیب در جنوب شهر  تهران، دکتر علیمراد داودی استاد دانشگاه،  حبیب الله پناهی مغازه دار در ارومیّه، علی اکبر معینی کارمند جزء بانک ،  یدالله محبوبیان فروشنده لوازم الکتریکی در تهران.

   ما شرح زندگی کشته شدگان بهائی را مطالعه کردیم ولی هرچه گشتیم اسمی و نامی از ثروتمندان پیدا نکردیم. آنچه بود از صاحبان مشاغل و کارمندان و کشاورزان و مغازه داران بودند. جنایتی که نسبت به آنها شده است مورد توافق و تأيید هیچ ایرانی آزاده ای نمی تواند باشد. این جنایات را نه باید به حساب ملّت ایران گذاشت و نه به حساب دین اسلام بلکه به حساب عدّه  ای نادان و متعصّب که به تصوّر    پاداشِ آن جهانی دست به چنین اعمالی می زنند.

   ما بسیار علاقه مند هستیم که مورّخ محترم بهائیان قدرتمند و ثروتمند و جاسوسی را که کشته شده اند معرّفی نمایند چون ما به چنین نام هائی برنخوردیم.    درحالیکه نه امیرعبّاس هویدا نه هوشنگ انصاری و نه غلامرضا ازهاری بهائی بودند. (برعکس آنها همیشه خصوصاً مرحوم هویدا خودرا مسلمان معرّفی می کردند) به چه علّت  مورّخ محترم اصرار در بهائی معرّفی کردن آنها دارد؟ توضيحش همان است که در اوّل ذکر کردیم.

   مشکل ما در این بحث با نویسنده این است که اگر فی المثل یک بهائی، زرتشتی، کلیمی و یا ارمنی خطا کار است چه ربطی به اعتقادات او دارد؟ چرا یک خطا کار را به تفکّر  او معرّفی می کنید: زرتشتی دزد، یهودی جاسوس، بهائی جاسوس؟

   چرا نمی گوئید مسلمان دزد؟ هر خطاکاری باید مجازات شود چه مسلمان، چه بهائی چه یهودی و چه هر چیز دیگری. ولی ربط دادن یک خطا کار با دین و آئین و مذهب او کاری بود که فاشیست های هیتلری نسبت به یهودیان انجام دادند و زمینه قتل عام آنها را فراهم کردند. امیدواریم که آقایان به این فکر نباشند و اگر به این فکر هم هستند باید بدانند که دورانش سپری شده است و راه به جائی نمی برد.

 

5- فرقۀ بهائی و مالکيّتِ ارضی

 درمطلب بعدی تحت عنوان " فرقه بهائی و مالکیّت ارضی"  نویسنده یادآور می شود که بخش قابل توجّهی از بهائیان ایران روستائیان فقیری بودند. این مطلب درست است ولی چگونه این مطلب را با نفوذ بهائیان در ایران توجیه میفرمائید؟ وقتی انسان چشم را برحقیقت ببندد و مطالب نامربوط بنویسد طبعاً دچار تناقض گوئی در گفتن و نوشتن میشود. همانطور که مورّخ محترم دچار آن شده.

   بزرگ مالکان بهائی در دوران پهلوی حتماً اسم دارند و دهات آنها در کجا واقع شده باید بر روی نقشه مشخّص باشد.

   به دو ثروتمند بهائی ایرانی درخیل ثروتمندان ایرانی برخوردیم و سعی بسیار کردیم که اطّلاعاتی درباره زندگی آنها کسب کنیم. راجع به هژبر یزدانی اطّلاعاتی بدست نیاوردیم . گویا در یکی از کشورهای آمریکای جنوبی است امّا راجع به حبیب ثابت خوشبختانه شرح حال او به قلم خودش به دست ما افتاد. سرنوشت جالبی داشته. او فرزند یک پارچه فروش بیسواد و فقیر بوده است که از شاگرد دوچرخه سازی و بعداً رانندگی، صاحب یک مجموعه بزرگ صنعتی شده است. بهرحال نه ثروت پدری داشته و نه وابسته به قدرتمندان بوده است. همانطور که دهها مسلمان در سالهای بعد از جنگ به ثروت رسیدند این یک بهائی هم بوده است.

   همان زمانی که به دستور آیت الله بروجردی، رئیس ستاد ارتش معبد بهائیان را اشغال کرد و صدها کارمند شریف و پاک را از ادارات اخراج کرد آقای ثابت آنها را به استخدام خود درآورد. آنهائی که با اقتصاد سرو کار دارند بخوبی می دانند که ثروت هرشرکتی به کارمندان لایق آن شرکت بستگی دارد.

   به کمک آیت الله بروجردی، ثابت به یک نیروی عظیم کار دست يافت و ثروتی کسب کرد.

پس عامل واقعی ثروتمند شدن ثابت  آیت الله، شاه و ارتش بوده اند. امّا راجع به هژبر  یزدانی ما متأسّفانه نتوانستیم اطّلاعی بدست بیاوریم. ولی چون هدف سرهم بندی کردن مطلب نیست درباره او تنها چیزی که می توانیم بگوئیم و در ایران شاهد بودیم  صاحب شرکت های متعدّدی بوده است ولی  این ثروت را از چه راهی بدست آورده بود برما نامعلوم است.

    آنچه در آن روزها می شنیدیم حکایت از فعّالیّت های او در کارها داشت و مورد تائید مردم هم بود. تنها کسی که با او مخالفت کرد و ما شنیدیم آقای شریعتمداری بود که آن هم فقط دلیلی مذهبی داشت و نه چیز دیگری.

   امّا در مقابل این دونفر بهائی ثروتمند چه تعداد مسلمانان ثروتمند در ایران بودند؟ از اینها گذشته آیا ثروت اندوزیِ روحانیّون و آقازاده های آنها از چشم مورّخ و نویسنده محترم پوشیده مانده است.

   چون ما دیانت اسلام را مساوی با روحانیّون و آقازاده ها نمی دانیم هیچگاه به خود اجازه نمی دهیم که آنها را مترادف با اسلام نام ببریم.

   اگر شما قبول کنید که آدم های خوب وبد، صالح و مفسد در بین همه ادیان، مذاهب، و عقاید هستند مشکل حلّ می شود. مشکل ما دراین زمینه با شما دراین  است که اعمال انسان ها را با عقاید و وابستگی های مذهبی آنها معرّفی می کنید. چرا می گوئید یک بهائی ثروتمند یا یک یهودی فلان. شما اگر بگوئید هژبر یزدانی آدم مضرّی به حال جامعه بود به این نظر شما ایرادی نیست. آقای یزدانی ها هستند که باید رفع تهمت بکنند و به بهائیان مربوط نيست. البتّه  چون شما مدتّها در انگلیس ساکن بودید  میدانید که تهمت زدن چه کيفری دارد. امّا چون شما فعلاً در ایران تشریف دارید و زمینۀ اتّهام هم مهیّا است بهر شخصی که میل می فرمائید می توانید هر تهمتی را بزنید.    کار آقايان ثابت ها، یزدانی ها، لاجوردی ها، برخوردارها، به خود آنها مربوط است نه به دیانت آنها. این یک مسئله اساسی است و شما بهتر است که به این مسئله توجّه بفرمائید و انسان ها را به نام خودشان معرّفی کنید نه به نام دین و آئین آنها.

 

6- مناطق بهائی نشين

 در بخش بعدی محقّق محترم از مناطق بهائی نشین یاد می کند و نام روستاهائی را می برد که بهائیان در آنجا زندگی می کرده اند و از دهاتی یاد می کند که در آنها عدّه ای از بهائیان کشته شده اند. در بین آنها از جهرم و نجف آباد یاد می شود. البتّه  شاید به علّت  عدمِ اطّلاع از سایر شهرها و دهاتی که در آنها بهائیان کشته  شده اند و اموال آنها به غارت رفته است یاد نمی کند.

   ما در اینجا فقط به یک مورد و آن کشتن یک پزشگ بهائی در کاشان اشاره می کنیم.

ولی در بحث های آینده بیشتر این مطلب را باز خواهیم کرد و تجاوزاتی که  دگراندیشان مذهبی در طول تاریخ 500 سال گذشته از طرف روحانیّونِ قشریِ شیعه تحمّل می کردند نشان خواهیم داد.

   قتل دکتر سلیمان برجیس را از این نظر انتخاب کردیم که آیات عظام آقایان بروجردی و بهبهانی و کاشانی درآن دخالت کردند.

   منابع مورد استفاده ما دراین قتل فجیع روزنامه هایِ رسمی آن روز ایران و مدارک دولتی است.

   چگونگی قتل دکتر برجیس را مجلّه فردوسی شماره 32  اسفندماه 1328  این چنین مینویسد:

" این پزشک را به عیادت بیماری دعوت کردند و سرانجام بطرز فجیعی اورا به قتل رسانیدند."

"آیا رئیس شهربانی کاشان دراین حادثه دخیل بوده است؟"

" از چندی پیش در کاشان هیئتی بنام هیئت دعاةِ اسلامی منتسب به انجمن تبلیغات اسلامی بوجود آمده. اشخاصی که در این هئیت مصدرکار بودند بهیچ وجه صلاحیّت آنرا نداشتند و اعمال خلافی بنام دین اسلام و شرع مقدّس انجام می دادند."

   این اشخاص یک عدّه  آدم ماجراجو و بیکاره را تحریک می کردند که بهائیان را در معرضِ عام اذیّت کنند. سرهنگ فاطمی رئیس شهربانی به شکایات بهائیان ترتیب اثر نمی دهد.

" در جلسات سرّیِ هیئت،  توطئه قتل دکتر برجیس چیده می شود." 

   آقای شیرزاد از طرف مجلّه فردوسی به عنوان مأمور تحقیق بیطرفانه به کاشان اعزام می شود. او چنین گزارش می د هد:

" دکتر سلیمان برجیس اهل کاشان در حدود 50 سال از عمرش می گذشت. دکتر برجیس تا 16 دی ماه گذشته (1328) عضو وزارت بهداری بوده و در بهداری شهرستان کاشان انجام وظیفه می کرده است. ولی از آن تاریخ ببعد بنا به علل اداری از این شغل مستعفی و مطبّ شخصی دایر نموده بود.

   دکتر برجیس علاوه بر مطبّ دارای داروخانه هم بوده و اغلب بیماران بی بضاعت را مجّاناً پذیرفته و به آنها داروی رایگان می داده است. می گویند حتّیٰ به بیماران تنگدست پول هم می داده و روی همین اصل در آن شهرستان به نیک نامی معروف و مورد احترام عموم بوده است (این قسمت را نماینده ما در کاشان نیز تائید کرده است). نقل از مجلّه فردوسی شماره 32  اسفند 1328.

   حوالی ساعت 11 صبح 14 بهمن دو نفر بنام عبّاس توسّلی و علی نقی پور به مطبّ دکتر برجیس آمده اظهار می دارند آقای دکتر دست ماست و دامن شما. مریضی داریم که حالش خیلی بد است. خواهشمندیم قدم رنجه بفرمائید و به عیادت او بیائید. در آن موقع هفت هشت نفر مریض در مطبّ نشسته و منتظر نوبت بوده اند. دکتر جواب می دهد مانعی ندارد امّا اجازه بفرمائید این چند نفر را راه بیاندازم آنگاه با هم به عیادت بیمار شما میرویم. ولی آن دو نفر التماس و اصرار کرده تأخیر را موجب مرگ بیمار می دانند.

   دکتر با آنها می رود. در منزل اثری از بیمار نبوده است او را با 81 ضربۀِ مهلک از پای درمیاورند. شخصی  به نام رسول زاده گلوی دکتر را می بُرد. بعد از این عمل فجیع که در کمترجایی از جهان سابقه داشته، قاتلین در بازار فریاد می کنند ما یک نفر کافر را کشتیم و خودرا به شهربانی معرّفی می کنند. روزنامه کیهان در شماره 13340 ، 18 خرداد 1367 راجع به رسول زاده می نویسد:

"مرد ایمان و عمل" . دیرتر راجع به او روزنامه آتش در شماره 787 شنبه 27 فروردین 1329 گزارشی نظیر گزارش مجلّه فردوسی می نویسد:

   خبرنگار قضائی روزنامه علّت قتل را تنها یک علّت و آن هم تعصّبِ مذهبی می نامد. قاتلین خود علّت  قتل را در بازجویی بواسطۀ تعصّبات مذهبی توضیح داده اند.  کانون پزشکان ایران نامه سرگشاده ای به شاه می نویسند و شدیداً به قتل دکتر برجیس اعتراض می کنند و از او میخواهند " تا محرّکین و عاملین این قتل خونین هرچه زودتر به شدیدترین کیفرها برسند و عناصر ماجراجو و جانی را درس عبرتی باشد."  مجلّه فردوسی شماره 32 ، 7 اسفند ماه 28.

   روزنامه نیسان به تاریخ 20 بهمن 1328 درباره قتل دکتر برجیس می نویسد:

" روز دوشنبه گذشته روزنامه اطّلاعات شرح واقعه ای تأ سّف آور و رقّت انگیز را در کاشان به ترتیب زیر در صفحه هشتم خود منتشر ساخت:

  "روز 15 بهمن عدّه  ای از جمعیّت وابسته بانجمن تبلیغات اسلامی از دکتر سلیمان برجیس که از اطبّاء حاذق کاشان بوده است و مدّت 35 سال خدمات شایانی نسبت به اهالی کاشان مینماید مخصوصاً از اشخاص بی بضاعت دستگیری و آنها را مجّاناً معالجه می نمود مشارالیه را برای عیادتِ مریض دعوت نموده و علناً اورا با ضرب چاقو و سنگ بطرز فجیع و شرم آوری مقتول و ضاربین بلافاصله خود را به اداره شهربانی معرّفی و اعتراف می نمایند. طولی نمی کشد که جمعیّت زیادی در اطراف شهربانی و زندان گرد آمده و قصد خارج نمودن بازداشت شدگان را می نمایند.

   صبح روز بعد مجدّدا به تحریک عدّه ای  آشوب طلب اهالی را اجباراً به تعطیل و بستن بازار وادار نموده، نظم عمومی مختل، اهالی فوق العاده نگران و بلاتکلیف می باشند.

   برای ما وقوع چنین اعمالی که نمونۀ نزاعهای قرون وسطائی است جای نهایت تأثّر و نگرانی است. ما در دنیای قرن بیستم زندگی می کنیم که عقاید مذهبی بعنوان یک اصل مسلّم و حقّ تزلزل ناپذیر برای همه مردم جهان به رسمیّت شناخته شده است.

   چنین صفحات شرم آور را که حاکی از کشتار انسانها بر بهانه های مذهبی باشد فقط میتوان در دورۀ بربریّت و دورۀ تاریک قرون وسطائی جستجو کرد و در دوره کنونی بشریّت مترقّی از اینگونه عملیّات ننگ دارد.

   هم میهنان ما از هر دسته و گروه و عقیده مذهبی بایستی حقّ مسلّمِ دیگر هم میهنان خودرا بآزادی عقاید مذهبی بشناسند و عملاً قدمی بر ضدّ این اصل تردید ناپذیر برندارند.

   در دوره امروزی راه انداختن نزاع و کشتارهای مذهبی در مملکت های مستعمره و نیم مستعمره فقط برای پست نشان دادن آنها و جاودانی ساختن استعمار آنها و تأمین تسلّطِ مستعمره طلبان عملی می شود و همه آنهائی که به استقلال و ترقّی و آزادی میهن خود علاقه دارند باید از این تشبّثات شرم آور خود را بر حذر نگاه دارند و مرتکب عملیّاتی که قبل از همه ضررش بتمام کشور خواهد خورد نگردند. به نظر ما دولت وظیفه دارد مرتکبین این عمل خشونت آمیز و وحشیانه را در کاشان محاکمه و مجازات کند و بفهماند که هیچ دسته ای نباید به بهانه های اختلافات موهوم مذهبی هم میهنان خودرا کشتار کند و اغراض خصوصی خویش را عملی سازد. همه ایرانیان به هر عقیده مذهبی که باشند باهم برادرند و قبل از همه چیز باید برای استقلال و آزادی و ترقّی کشور و میهن خود با هم دست اتّحاد بدهند" (نقل از روزنامه شماره 8 نیسان مورّخۀ پنجشنبه 20 بهمن 1328)."

واقعه کاشان حقیقتاً جای بسی تأسّف است.  در کشوری که مردم آن سه هزارسال داعیه تمدّن و بزرگی و فهم و شعور و احساسات بشردوستی و نوع پروری دارند، در سرزمینی که تاروپود زندگی مردم آن با قوانین و نظامات محکم و صریح و روشن اسلامی بهم پیوسته، در مملکتی که پیشوای بزرگ دین آن در 1300 سال پیش مردم را به برادری و برابری و مساوات دعوت می کرد و بزرگترین جهاد را برعلیه ترور و آدمکشی و قتل و غارت شروع نمود، مردمی پیدا می شوند که دست خود را به خون فرد بیگناهی بیالایند و جای بسی تأثّر است که از این عمل خود کمترین شرم و حیائی نمیکنند و واقعاً خیال می کنند که رفتار آنها طبق اصول دین و مذهب بوده است.  (نقل از روزنامه ملّت ایران شماره 90 مورخّه پنجشنبه 20 بهمن 1328).

   با همۀ اينها و با وجود محرز بودنِ جرم قاتلینِ به قتلِ دکتر برجیس،  بر اثر ِتشبّثاتِ روحانیّون و تحت فشارقراردادن دادگاه،  متّهمین آزاد می شوند.

به اسناد زير توجّه فرمائيد:


                                     

 

 

نامه از علمای گلپایگان به شاه و تقاضای آزادیِ قاتلین. نامه به تاریخ  27/11/28  میباشد.

  

نامه آیت الله فیضی به شاه و تقاضایِ آزادیِ قاتلین. 

  

 

جواب نخست وزیر قاطع و قانونی است امّا متأسّفانه قدرتِ روحانیّت بیشتر است.

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

نخست وزیر دستور می دهد که به نامه هایِ بهائیان جواب ندهید. ۲۹ /۱۲/ 1328 .

 

 

 

 


  اینها واقعیّاتی بود که از گزارش های رسمی و روزنامه های رسمی یاد شد.

پزشکی که مشغول خدمت به جامعه است با این طرز فجیع به قتل می رسد و آیات  عظام که وظیفۀ هدایت جامعه را دارند نه تنها مانعِ جنایت و آدم کُشی نمی شوند بلکه با تمام قوا آن را تائید می کنند و در حفظ همان جانیان می کوشند و آنها هم به خاطر جنایتی که کرده اند مورد تقدیر قرار می گیرند تا در آینده در خدمت هدف های روحانیّون جنایاتی تازه را مرتکب شوند. به اين هم اکتفا نشده است و بعد از پذیرائی جانیان در تهران ورود آنان را به کاشان جشن می گیرند. جالب است که روحانيّونِ محترم با این تفکّرات و با این اعمال ادّعای رهبری روحانی و عرفانیِ جامعه را دارند و می خواهند الگو برای جوامع بشری باشند و از حقوق اسلامی یاد می کنند. این است حقوق بشر اسلامی؟ به نظرشما حقوقِ بشرِ اسلامی به شما حقّ می دهد که هر دگراندیشی را نابود کنید؟ شما نه تنها برای غیر مسلمان حقّی قائل نیستید حتّیٰ مسلمانانی را که پیرو مکتب اصولی نباشند مهدورالدّم می شماريد.

  آقای بهبهانی اخباریّون وصوفیان را قتل عام می کند. با فتوای شیخ علی نامی در کربلا مقلّدين به منزل میرزا محمّد اخباری می ریزند و اورا قطعه قطعه می کنند. (2)

   آقای بروجردی تنها با بهائیان مخالف نبود، ایشان هیچ  دگر اندیشی را نمی پذیرفت.

 بیانیّه آیت الله  آقای حاج آقا حسین بروجردی در تحریم خرید و فروش کالای یهودی ها که شما به آن اشاره کرده اید نظیر همان تفکّری است که فاشیست های آلمانی ابتدا نسبت به یهودیان ابراز کردند تا بعداً  بتوانند میلیونها یهودی را در کوره های آدم سوزی بسوزانند. البتّه  ما بهیچوجه نمی خواهیم که ادّعا کنیم خدای ناخواسته آیت الله هم پیاله فاشیست های آلمانی شده اند و از آنها تقلید کرده اند. ما می دانیم که تفکّرات یهودی ستیزی و زرتشتی ستیزی و اینکه اینها باید وصله ای به لباس خود می دوختند تا فرقی بین ایشان و مسلمین باشد، ده ها سال قبل از اینکه فاشیست آلمانی این دستور را بدهد از سوی عاملینِ به شرعِ انور اجرا می شده است و اگر خدای ناخواسته یک یهودی، یهودانه خود را فراموش می کرد (وصله سرخ رنگ) حُکمش قتل بود. زرتشتی بایست در برابر مُسْلم از الاغ پیاده می شد و حقِّ سوار شدن براسب را نداشت. مذاکره سیّد یحییٰ با نماینده منتخب یزد برای مجلس شورای ملّی و نصیحت به او راجع به زرتشییان خالی از لطف نیست:

" در مجلسِ مذاکره ای که روحانیّون یزد پس از تشکیل اوّلین دوره مجلس شورای ملی گرد آمدند، مشارالیه چنین گفت: "من صریحاً می گویم، همان روز که ملّا  عبدالکریم [وکیل دوره اوّل یزد] به جهت وداع نزد من آمده بود، آخرین کلمه حرف من با او این بود که به سلامتی بروید تهران و نگذارید زرتشتیها غالب شوند زیرا می شنوم یکی از فصول قوانین مجلس مسأله مساوات است. باید در یزد زرتشتی خفیف وخوار باشد. بروید به تهران و به اهل مجلس حالی کنید که یزد سوای سایر بلاد است.  مثلاً می شنوم در شهرهای داخله زرتشتی ها سوار بر اسب و قاطر و الاغ می شوند، البسه فاخر می پوشند، کلاه به سر می گذارند، این کارها برخلاف شرع است. زرتشتی باید قبای کرباس بپوشد. عمّامۀِ کرباس برسر بگذارد، اگرمتموّل است والّا فلا". (3)

  در واقع معلّمینِ فاشیست هایِ اروپائی در رفتار با دگراندیشان مذهبی، بخشی از روحانیّت شیعه بوده است. به عنوان نمونه "ملّا   عبا یهودی" را که حاضر نشد مسلمان شود به دستور شاه عبّاس  زنده زنده خوراک سگ ها کردند .(4)

   و امّا آنچه مایۀ تعجّب ما شد اظهار نظرهای آقای دکتر مهدی حائری استاد دانشگاه در آمریکا نسبت به بهائیان بود. ایشان میفرمایند:        " نظریّات آقای بروجردی تا یک اندازه هم درست بود". آیا ایشان  نمی دانند که مجتهد برمبنای "تا اندازه ای" نمی تواند فتوا بدهد.  ایشان مشخّصاً این مسئله را می دانند ولی تعصّب مذهبی که تا رگ و ریشه و استخوان ایشان هم نفوذ کرده مانع ازآن می شود که حقایق را ببیند و با این جمله "تا اندازه ای هم درست بود" رفع تکلیف شرعی از خود می کند. اگر آقای حائری که سالیان دراز است در آمریکا و بین کفّار زندگی می کند  بتواند قتل یک دکترِخادم به جامعه را فقط به خاطر تعصّب مذهبی تائید کند باید خودش جواب بدهد.

   مخالفت آقای بروجردی برعلیه بهائیان مشخّصاً و صرفاً به خاطر اعتقادات آنها بوده است نه اتّهاماتی که به آنها زده شده است. آقای شهبازی ناتوانی خود را حتّیٰ از ارائه یک مدرک برعلیه بهائیان و اتّهاماتی که به آنها زده نشان داده است.

   آقای آیت الله بروجردیِ محترم ابداً مورد انتقاد ما نیست. آنچه ما به آن اعتراض داریم اتّهاماتی است که شما بدون ارائه مدرک به بهائیان وارد می آورید.

آقای آیت الله منتظری در خاطرات خود مینویسد:

"آیت الله بروجردی خیلی ضدّ بهائی بود. مثلاً در طرف های یزد یک بهائی را کشته بودند و بنا بود قاتل را اعدام کنند ..... آقای بروجردی اینقدر فعّالیّت کرد تا اورا اعدام نکردند ".(5)

   در وقایع سال 1334 وسخنرانیهای آقای فلسفی بر ضدّ بهائیان آیت الله بروجردی فتوائی را برعلیه آنها صادر می کند. "بسمه تعالیٰ، لازم است مسلمین با این فرقه معاشرت، مخالطه و معامله را ترک کنند."(6)

بعد از صدور این فتوا زندگی برای بهائیان نجف آباد مشکل می شود و آنها مجبور به ترک خانه و زندگی خود می شوند و به شهرهای دیگر پناه می برند. عدّه زیادی از آنها به اصفهان می روند ولی آقایان هنوز رضایت نمی دهند و آنطور که آقای منتظری خود می گوید برای تعقیب آنها به اصفهان می رود و سعی می کند که روحانیّون اصفهانی را دراین باره با خود همدست کند. او دراین باره چنین می نویسد:

"مرحوم آیت الله حاج شیخ مهدیِ مسجد شاهی با بعضی از علما روزهای پنج شنبه جلسه دارد. به امید زیادی من در جلسه آنها شرکت کردم و حکم آیت الله بروجردی را برای آنها خواندم و جریان نجف آباد را نقل کردم و گفتم بجا است شما هم در اصفهان اقدام کنید. یک وقت مرحوم حاج شیخ مهدی گفت مگر نجف آباد بهائی دارد؟  گفتم بله گفت موعظه شان کنید ... از برخورد ایشان بی اعتنائی به مسئله، انتزاع می شد بعد هم عصایش را برداشت و رفت."ص 97. (7)

      پیداست که روحانیّونِ اصفهانی دربرخورد با بهائیان دارای سعه صدر بیشتری بوده اند و قصدِ اذیّت و آزار آنها را نداشته اند. بدین جهت شایسته نیست که نسبت به روحانیّون قضاوتِ یکسان داشت. افراد برمبنای عملکرد آنها شناخته می شوند نه وابستگی گروهی شان. بدین ترتیب آقای منتظری که دررسیدن به هدف خود ناکام می ماند درباره فتوای آقای بروجردی از سایرمراجع تقلید هم کمک می طلبد ولی غیر از آقای گلپایگانی از سایر مراجع جواب دلخواه را بدست نمی آورد. او خود در این باره چنین می گوید: آیت الله سیّد جمال گلپایگانی خیلی خوب جواب داد . حاج سیّد محمود شاهرودی هم چیزی نوشته بود ولی به این استحکام نبود. آیت الله عبد الهادی هم پاسخی نوشته بود.  (8)

  بدین ترتیب نتیجه گرفته می شود که روحانیّون در مخالفت با بهائیان متّحدالقول نیستند بلکه گروه کوچکی هستند که دگراندیشان را تحمّل نمی کنند و وظیفۀِ روشنفکران مسلمان و غیر مسلمانِ ایرانی همین است که آن بخش از روحانیّتِ تمامیّت خواه و رادیکال را که مانع تسامح و تحمّلِ دگراندیشی است شناسائی کند و عقائد آنها را به نقد بکشد. ضرر اینگونه روحانیّون در درجۀ اوّل به خودِ دین اسلام خواهد خورد.

  آقای منتظری می گوید زمانی که آیت الله شریعتمداری دارالتّبلیغ را تاُسیس کرده بود برای تربیت مبلّغ و مخالفت با بهائيان، آيت الله خمينی نظر موافق نداشت. می نويسد مخالفت آقای خمينی با دارالتّبلیغ هم به این معنا نبود که مؤسّسه نباشد. ایشان می گفت وقتی که داریم با رژیم شاه مخالفت میکنیم مبارزه با بهائیان یک کانال انحرافی است نظیر انجمن حجّتیّه. (9)   مخالفت آقای آیت الله بروجردی، حائری، منتظری صرفاً جنبه اعتقادات مذهبی داشته و دارد زیرا به هیچ وجه اتّهاماتی که نام برده شده است به جامعه بهائی و بهیچ بهائی نمی چسبد. علّت آن هم کاملاً مشخّص است. چون بهائیان آن چنان دستوراتِ شدیدی برای حفظ اصول انسانی و اخلاقی دارند که نمی توان تصوّرکرد که هیچ فرد بهائی یک هزارم از اتّهاماتی که به آنها زده شده است انجام داده باشد. بهائیان در ایران چه در ادارات و چه دربازارِ تجارت به آدم های سالم و درست معروف بوده اند. آیاشما میتوانید در پرونده های جنائی ایران به یک بهائیِ قاتل یا یک بهائیِ دزد برخورد کنید؟ برای اینکه ببینیم بهائیان چه دستورات دینیِ اخلاقی دارند باید بعضی از آثار آنها را مطالعه کنیم. در اینجا اشاره ای فهرست وار به عقائد آنها درباره اخلاقیّات می نمائیم. ما درتحقیقات مختصری که در آثار بهاءالله کردیم حدِّاقلّ به 33 مورد برخوردیم که پیروان خودرا بدون هیچگونه تعبیر و تفسیر و امّا و اگر، به رعایتِ موازینِ اخلاقی، محبّت به همنوع، ممنوع بودن نزاع و جدال، جنگ و خونریزی، امر می کند. به جرئت میتوان گفت که کمتر درعقاید و افکار دیگران تا این اندازه به اخلاقیّات ارج نهاده شده است. با وجود این، انسان های شریف، درستکار و صالح را متّهم کردن به کارهائی که خلاف دستورات مذهبی آنها است خلاف عرف انسانیّت و جوانمردی است. شما می توانید بهائیان را به دليل اینکه با شما هم عقیده نیستند محکوم کنید ونپسندید ولی خلاف اصول انسانی است که آنها را به اعمالی متّهم کنید که از آنها برکنارند.

   برای آشنائی با عقائد بهائیان در ارتباط با جمله ای از آیت الله بروجردی و تاٌيید آیت الله زاده حائری  نسبت به بهائیان و اتّهامات وارده بر آنها مجبور شدیم تحقیقاتی هرچند مختصر راجع به عقائد بهائیان بنمائیم. بدین جهت برخی از آثار پایه گذاران بهائیّت را تهیّه کردیم و آنها را دقیقاً مطالعه نمودیم. امّا  به ذرّه ای از اتّهامات وارده به آنها برخورد نکردیم بلکه برعکس عقائد آنها را حاوی والاترین دستورات اخلاقی یافتیم. پایه گذاران این تفکّر (دین) آنچنان پیروان خودرا به حفظ اصول اخلاقی دستور می دهند که واقعاً اعجاب انگیز است. درکلّیّه آثاری که حدِّاقلّ ما مطالعه کردیم و مستنداً به آنها اشاره خواهیم کرد کوچکترین اثری یا اشاره ای به اینکه مؤمنینِ به سایر ادیان نجس هستند ویا با آنها معاشرت نکنید برنخوردیم. حتّیٰ بهائیان را درصورت اذیّت و آزار به بردباری دستور می دهند و از هرگونه مقابله به مثلی منع می کنند. ما حتّیٰ تصوّر هم نمی توانیم بکنیم که آیت الله های بزرگ و کوچک آثار آنها را نخوانده اند و از منش آنها آگاهی ندارند. مطمئنّاً خیلی بهتر از ما با کتاب های آنها آشنائی دارند. بدین سبب مایه تعجّب است که چگونه این اتّهامات به آنها زده می شود.

اما بخاطر آشنا نمودن آقای شهبازی و آنهائی که اطّلاعی از آثار بهائیان ندارند ما دراینجا مختصراً به برخی از دستورات آنها اشاره می نمائیم. "سبب اختلاف نشوند .... اختلاف سبب خونریزی است و علّتِ انقلاب عباد است. بشنوید ندای این مظلوم را و از آن تجاوز ننمائید .... این مظلوم درجمیع احوال از شدّت و رخا و عزّت و عذاب کلّ را به محبّت و وداد و شفقت و اتّحاد امر نمود". (10)

"معاشرت با ادیان است به رُوح و ریحان .... با جمیع اهل عالم به رُوح و ریحان معاشرت نمائید چه که معاشرت سبب اتّحاد و اتّفاق بوده و هست و اتّحاد و اتّفاق سبب نظام عالم و حیات امم است طوبیٰ از برای نفوسی که بحبل شفقت و رأفت متمسّکند و از ضغینه و بغضا فارغ و آزاد. این مظلوم اهل عالم را وصیّت مینماید به بردباری و نیکوکاری". (11) بهاءالله در لوح دنیا چنین میگوید: "این مظلوم حزب الله را ازفساد و نزاع منع فرمود و به اعمال طیّبه و اخلاق مرضیّۀِ روحانیّه دعوت نمود.... یا حزب الله شما را به ادب وصیّت می نمایم و اوست در مقام اوّل سیّد اخلاق." (12)

   در اثر دیگری از بهاءالله به نام اشراقات،  اومؤمنین خودرا از لعن کردن دیگران، انچه در آن دوران در ایران وِرد زبانها بود شدیداً منع و آنها را امر به محبّت و دوستی می کند. در این زمینه چنین میگوید: "یا اهل بها شما مشارقِ محبّت و مطالعِ عنایتِ الٓهی بوده و هستید لسان را به سبّ و لعنِ احدی میالائید و چشم را از آنچه لایق نیست حفظ نمائید. آنچه را دارائید بنمائید اگر مقبول افتاد مقصود حاصل والّا تعرّض باطل." (13)

 و باز می گوید "سببِ حزن مشوید تا چه رسد به فساد و نزاع."  (14)

   در جزوه ای به نام کلماتِ مکنونه در رابطه با برتری خواهی و تفوّق جوئی بردیگران بهاءالله چنین می گوید:"براستی می گویم غافل ترین عباد کسی است که درقول مجادله نماید و بر برادر خود تفوّق جوید. بگو ای برادران به اعمال خودرا بیارائید نه به اقوال." (15)  

   در اثر دیگری از آثار بهاءالله که گویا مختصری از نامه هائی است که به بهائیان نوشته شده به نام "منتخباتی از آثار حضرت بهاءالله" در منع ازاختلاف چنین نوشته است: "صلاح و سداد شرط ایمان است نه اختلاف و فساد.... مقام انسان بلند است اگر به انسانیّت مزیّن والّا پست تر از جمیعِ مخلوق مشاهده می شود." (16)

     در زمینه رفع تعصّباتِ مذهبی به بهائیان دستور می دهد که کمر همّت را ببندید و سعی کنید که اینگونه تعصّب که بسیار خطرناک میباشد ازجامعه رخت بربندد. او تعصّبِ مذهبی را یکی از خطرناکترین تعصّبات می داند. چون کارنامۀ تعصّبِ مذهبی در طول تاریخ بشری موجب شرمساری هر انسان آزاده ای است که از حدِّاقلّ عقل برخورداراست.

   تعصّبِ مذهبی سرمنشاء جنگ ها و خونریزیهای بیشماری درطول تاریخ شده است. سردمداران مذاهب برای رسیدن به هدف های خود همیشه  مذهب و تعصّباتِ ناشی ازآن را وسيله افکار شیطانی خود کرده اند. در قرون وسطیٰ کلیسا تحت عنوان تفتیشِ عقاید مرتکب آن چنان جنایاتی شد که حتّیٰ یادآوری آنها چندش آور است. این جنایات تنها به نام مذهب و بوسیله تعصّبات مذهبی که ریشه در اعماق قلب و روح و روانِ انسان ها داشت می توانست انجام گیرد.

   این جنگ ها با شروع زمامداری پاپ اوربان دوّم در حقیقت به دلائل اقتصادی ولی در ظاهر برای آزادسازی بیت المقدّس از دست کفّار یعنی غیرمسیحیان شروع می شود و از سال 1096 تا 1221 میلادی  یعنی 125 سال به طول می انجامد. در این دوران چه خونها که ریخته نشد و چه شهرها که ویران نگردید. پاپ ها جوانان مسیحی را به بخشش گناهان در این جهان و نوید زندگی در بهشت موعود به قتل گاه می فرستادند (کاری که امروز برخی از روحانیّون اسلامی چه شیعه و چه سنّی انجام می دهند).  این بزرگانِ دین پای خودرا جای پای پاپهایِ قرون وُسطیٰ گذاشته اند.

   در دوران قرون وُسطیٰ، دگراندیشی مذهبی از گناهان کبیره محسوب می شده است و جرم دگراندیش اعدام و مصادره اموالش بوده است. کلیسا برای دستیابی به ثروت برخی از یهودیان که حتّیٰ مسیحی شده بودند به جرم اینکه اعتقاد آنها واقعی نیست آنها را در آتش سوزانده  اموال آنها رامصادره می کند. برای نمونه در سال 1480 میلادی در شهر سویلیا 6 نفر از یهودیان و مسلمانان مسیحی شده در خرمن آتش سوزانده  و اموال آنها به نفع کلیسا مصادره می شود. متأسّفانه (چنین پدیده هائی را در اوايل انقلاب اسلامی ایران هم دیدیم و شنیدیم) نهال بدبینی و طمع در کشتزار خودخواهی و حسادت کاشته می شود و با آب نفرت و خشونت آبیاری می شود تا درختی تنومند گردد و در خدمتِ هدف های زارع خود درآید.

   برای نشان دادن شباهت های دقیق تفکّرات آقای شهبازی و دست اندرکارانِ محاکمِ تفتیشِ عقائد، به گوشه ای از محاکمات سویلیا اشاره ای می کنيم تا برخوانندگان محترم روشن شود که تعصّب و خامی از یک منشاء سرچشمه می گیرد و کشور و ملّت و دین و آئین هم نمی شناسد و سرمنشاء آن جز ناآگاهی و نفرت و کینه چیز دیگری نیست.

   در سال 1449 میلادی فرناندو در اسپانیا به سلطنت رسيد و ایزابلا ملکه شد. این پادشاه زمانی در اسپانیا به قدرت رسیده بود که کشور از نظر اقتصادی در وضع اسف باری بود. او تصمیم گرفت که با سرکوبی اشراف یک جامعۀِ یک دست ایجاد کند بدین جهت بایست هرچه رنگ دگراندیشی داشت از سرراه برمی داشت . رسیدن به این هدف مستلزم از بین بردن یهودیان و مسلمانان تازه مسیحی شده که قدرت مالی داشتند می بود. کشور اسپانیا که از اقوام مختلف تشکیل شده بود هرکدام دارای سنن و آداب و رسوم خاصّ خود بودند. از طرف دیگر جامعه ای که تنها وجه مشترک بین آنها مذهب بود نمی توانست اقلّیّت  های مذهبی و حتّیٰ دگراندیشان غیر کاتولیک مسیحی را تحمّل کند. ملکه بعنوان یک کاتولیک متعصّب و فرناندو به انگیزه اقتصادی کمر به از بین بردن اقلّیّت  ها بستند. بهترین مدرک متّهم کردن یهودی و یا مسلمان تازه مسیحی شده  ثروتمند به مصلحتی بودن ایمان آنها به مسیح بود. همین دلیل کافی بود که مردم ناآگاه را برعلیه آنها تحریک کنند. فرناندو در سال 1478 میلادی موفّق به کسب اجازه از پاپ برای دو و یا سه روحانی مورد اعتماد خود به عنوان حاکمان شرع شد.

   در سال 1480 بعد از اینکه مقدّمات کارتوسّط یک کشیش به نام  Alonsode Ojeda  که در روزهای یکشنبه بر علیه تازه مسیحیان موعظه می کرد آماده شد دو نفر از کشیشان با اجازه نامه ای که از پاپ در دست داشتند راهی شهر سویلیا شهری که پرجمعیّت ترین شهر کشور بود و عدّه  زیادی ثروتمندان تازه مسیحی شده درآن زندگی می کردند شدند. مردم شهر که قبلاً باندازه کافی مغزشوئی شده بودند تا شهر دیگری بنام Cormona به استقبال آنها رفتند و با شکوه و جلال حاکمان شرع را وارد شهر کردند.

   اوّلین اقدام حاکمان شرع دعوت به یک راه پیمائی با شکوه بود. از این لحظه زمان تسویه حساب با دگراندیشان رسیده بود. در اوّلین دادگاه 6 نفر به اعدام محکوم شدند. آنها را در خرمنی از آتش سوزاندند و اموال آنها را مصادره کردند. (17)

  حال می توان بخوبی وجهِ تشابه این واقعه را که بيش از 500 سال قبل اتّفاق افتاده است با انقلاب اسلامی ملاحظه نمود. در جمهوری اسلامی ایران بنابر مقتضیات روز هرکسی را به جرمی محکوم کردند. هویدا که بارها گفته بود مسلمان هستم بهائی معرّفی شد.

روحانی را که کرراً گفته بود در دامان مادری مسلمان پرورش یافته ام بهائی معرّفی کردند.

   درحالیکه برهیچ کس پوشیده نیست که بهائیان تقیّه را حرام می دانند و اگر یک شخصِ بهائی ایمان خودرا انکارکرد از جرگه بهائیان اخراج می شود. با وجود این و با آگاهی از این موضوع باز آقایان سعی در وارونه کردن حقایق دارند به امید اینکه باز ناآگاهانی پیدا شوند که به این حرف ها گوش دهند. حسنِ نزیه مسلمانِ معتقد را به جرمی متّهم کردند که قلم از یادآوری آن حیا می کند و یا امید نجف آبادی روحانی را که به دستور آنها عدّه ای را هم اعدام کرده بود به اتّهام اعمالِ منافیِ عفّت اعدام کردند.

آقای آیت الله منتظری در خاطرات خود می نویسد:" مرحوم آیت الله حاج میرزا هاشم آملی پدر همین لاریجانی ها به ملاقات مرحوم آیت الله مرعشی نجفی رفته بودند. بعد خادمِ منزل برای آنها چای آورده بود. سینی چای را گذاشته بود و می خواسته برود مرحوم آیت الله نجفی به شوخی به ایشان گفته بود نخیر تو هم بیا همین جا بنشین می ترسم اگر تو نباشی بعداً بگویند آقای نجفی با آقای آملی فلان عمل را انجام   دادند". (18)

   بعد ازاین اشارۀِ مختصر باید خدمت آقای شهبازی عرض کنم که با تحریم معامله با یهودی، زردتشتیان را مجوس و نجس دانستن ، هرازگاهی حمله کردن به مغازه های ارمنيان و غارت کردن آنها، کشتن کشیشان و افکندن جنازه های آنها را در بیابان ها،  ممنوع کردن بهائیان از ادارات و خدمات و کشتن و مصادرۀِ اموال آنها لکّه ننگینی بر پیشانی شما و تفکّرات شما در تاریخ خواهد بود. این جبر ِتاریخ است، همانطور که جنایاتِ کلیسایِ کاتولیک بعد از 1000 سال به دورانِ بربریّتِ تاریخ معروف شد و تاوان جنایات خودرا پرداخت مطمئن باشید که شما هم سرنوشت بهتری در دادگاه تاریخ نخواهید داشت.

   مشکل جامعه با عدّه ای متحجّر و عقائد و افکار آنها نیست. چنین جانیانی همیشه در همه کشورها یافت میشوند. مشکل ما با شما دراین است که شما چهرۀِ دین را لکّه دار می کنید و اگر مردم دین را با تفکّراتِ شما یکسان تصوّر کنند آنکه آسیب می بیند دین است.

آنان که دین را برای حفظ منافع خود مورد سوءاستفاده قرار می دهند درحقیقت خائنان به دین اند. ما دین را برای جامعه لازم می دانیم، چون در خفا هم ناظر براعمال انسانها است و مانع ازفساد، و مروّج انسانیّت و مدارا و کمک به همنوع است. جامعه بدون تفکّراتِ دینی در واقع جسم بدون روح است. اگر دین مروّجِ جنگ و فساد و دشمنی شود بدون شک مردم به بی دینی روی می آورند و این به نفع هیچ کسی نیست. بهتر است که شما هم به خاطر حفظِ دین به اخلاقیّات روی بیاورید و دشمنی و جنگِ مذهبی و عقیده ای را به خاطر حفظ جامعه فراموش کنید.

 7- اوّلين نشريّه اختصاصی زنان

   وقتی که آقایان به روحانیّون هم رحم نمی کنند چه انتظاری از شهبازی ها می توان در واقع بینیِ  رویدادهای تاریخی داشت. این آقایان امروزه هرکسی را به هر اتّهامی که میل داشته باشند متّهم می کنند. جالب است که آقای شهبازی حتّیٰ کارهای مثبتی هم که بهائیان انجام داده اند و ایشان اجباراً تاُیید می کند مورد سرزنش قرار می دهد. ازجمله نشر اوّلین نشریّه اختصاصیِ زنانِ ایران به نام دانش که در سال 1328 قمری (یعنی حدود 1285 خورشیدی) توسّط همسر دکتر حسین کحال درهمدان منتشر می ش